SEVENTEEN FOREVER
[ ]
 
 
LESSA EP7
نظرات
بخش 7

فلش بک 5 سال پیش
به مانیتور کامپیوتر خیره شده بود . جوشوا اروم از پله ها بالا میومد و در باز کرد :داداش .
 با صدای جوشوا به خودش اومد.
 کوپس : چی شده؟ بعدشم صدبار نگفتم در بزن بیا تو؟ . جوشوا نگاهی مظلومانه به کوپس انداخت .
کوپس:( برادر کوچکترم ادم اروم ولی بجاش خیلی سخت گیرو حساس و احساسی بگی نگی یه ذرم خشک بود ) دیگه چی شده؟ .
جوشوا نا امیدانه : چی ...؟ امممم مارگو (اسم سگ). نمیخواستی اونو برای پیاده روی ببری؟ .
 کوپس با نیشخند : ههه چرا خودت نمیبری نمیبینی درس دارم ؟.
جوشوا سعی کرد عصابانیتشو بخوابونه و با نگاهی پر از تنفر : باشه تو دانشجو حقوقی خب که چی منم سرم شلوغه دوست دارم با دوستام برم بیرون  و سرشو پایین میگیره به سمت پله ها میره .
کوپس دستاشو رو سرش میزاره : اَییشششش لعنتی... اخه چرا؟ .
از پله ها پایین میاد : اااههه مامان چقد زود برگشتی! .
_: اوه تو خونه بودی؟ میدونستی امروز تولد جوشوا ست مگه نه ؟ امروز روز مهمیه هنوز چیزی براش نخریدم تو که خونه بودی چرا کاری انجام ندادی ؟ .
کوپس با تعجب: امروز تولدش بود ؟!. (لعنتی میدیدم که امروز دور برم میاد )
_________________
هی پسر بدو... مثل من... ببین .
به اسمون نگا میکنه : ااااه داره هوا تاریک میشه بمیری جوشوا تو باعث شدی مارگو این قد چاق بشه  و نگاهی به مارگو انداخت : دیگه نباید غذا های مامان و جوشوا رو بخوری فهمیدی؟ . توی راه چشمش به یه فروشگاه میخوره و واردش میشه و گردنبد ها رو نگا میکنه
_: اممممم چی بخرم ؟و رو به مارگو تو میدونی نه ؟. و مارگو رو بلند میکنه...
_: زود باش یکی رو انتخاب کن . مارگو دستشو به سمت گردنبندی ساده میبره .
کوپس با تعجب : بهترین کاری که میتونی انجام بدی همینه اگه خوشش نیومد میگم تو انتخاب کردی باشه ؟.
با خوشحالی به گردنبدی که خریده  نگاه میکرد :(خدا کنه مامان کیکی چیزی درست کرده باشه ) . مردی با بدن های زخمی بهش برخورد کرد کوپس به پشت سرش نگا کرد که مرد تلو تلو میخوره و رو زمین قطره های خون ریخته. به ته خیابون نگا میکنه و متوجه مردی شد که روی سرش شاخ داشت :(اون چیه ) .
 به سرعت خودشو به کوچه رسوند و داخل کوچه رو نگاه کرد تمام دیوار و زمین خونی بود و به جسد های انسان هایی که تا چند ساعت پیش زنده بودن نگاه کرد. با وحشت به طرف خونه دوید (نه مامان ) سریع درو باز کرد : مااااماااااان.
با دیدن پسری کنار جسد مادرش به صورتش خیره شد که با حرف های نامفهومی روبه رو شد :(اون... اون چیه ؟) به جسد مادرش نگاه کرد که خونین روی زمین افتاده بود با وحشت :نه... ممممم....ماااا...ماااامااااااان.
به طرف راست خونه نگاه کرد چوب بیسبال رو برداشت به طرف اون پسر حمله کرد پسر دستی که چوب بود رو گرفت با اون یکی دستش گردن کوپس و گرفت و با بی اعتنایی به کوپس نگاه کرد و دهنشو باز کرد که روح اونو بخوره که مارگو با گرفتن پای پسر توجه اونو سمت خودش جلب میکنه و با حرکت دادن پاش به سر اون زد و اون سگ به گوشه ای پرت شد .
کوپس با حالت خفگی : تتمووومشششش.... ککننن...خواااا...هشششش.... .
پسر با تغییر حالت خودش کوپسو کنار زد جلو دهنشو گرفت که روح هایی که بلعیده بود خارج نشن  ....
.(معلوم نیس چندتا روح خورده بود)
_: چیزی از اون به بعدش یادم نمیومد وقتی چشمامو باز کردم صبح شده بود به جسد مارگو و مامان نگا کردم و رو به مامان برگشتم : ما..مامان ..... 
_______
روی زمین نشسته بود به موبایلش که شماره جوشوا رو میگرفت و اِشغال بود نگا میکرد (چون بعد از اون روز جوشوا برنگشت خونه ) . به طرف اداره رفت
 _: عذر میخوام اقا ولی این شخص مرده حساب میشه .
کوپس : چی ؟؟مرده؟؟؟
 _: هر کس از 10 جولای به بعد به مدت یک سال پیدا نشه مرده حساب میشه .
کوپس با عصبانیت : کی اینو گفته؟ ... که با صدای زنی که اسم پسرشو صدا میکرد برگشت . با نا امیدی بیرون اومد دستاشو مشت کرده بیرون اورد و باز کرد به گردنبندی که برای جوشوا خریده بود خیره شد...
 _:از اون به بعد فهمیدم هیچ کس طرف دارم نیست. تنها کسی که منتظر جوشوا بود خودم بودم ...
پایان فلش بک
با حس کردن خیسی رو دستش به خودش اومد : ههه داشتم گریه میکرد م و اشکاشو با دستش پاک میکنه . (باید هر جور شده جوشوا رو پیدا کنم ) .
.

مرتبط با: TV show ,
پنجشنبه 12 شهریور 1394ساعت : 12:52 ق.ظ| نویسنده : SEVENTEEN
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
آخرین مطالب
درباره ما
13MEMBERS + 3 UNIT + 1 GROUP = SEVENTEEN
مدیر وب سایت : SEVENTEEN
موضوعات
لینک دوستان
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات