SEVENTEEN FOREVER
[ ]
 
 
LESSA EP6
نظرات
بخش6



_:ایول مثل پادگان میمونه . (از نظر دوربین و سیم خاردار پیچیده بودن خونه )
هر دو به سمت در میرن.
----------------------------------------------------------
اسکوپس به حالت شنا : صدو پنجاه و صدو... اه لعنتی یادم رفت دوباره باید از اول بشمرم یک، دو ... صدای زنگ میاد و اسکوپس به سمت در میره :کیه
ورنون:سلام .
 اسکوپس: چی کار میتونم براتون انجام بدم؟ .
وورنون با انگشت به سینه اسکوپس میزنه : وای خدا خیلی سفته ....
 اسکوپس با حالت خجالت زده :داری چی کار میکنی؟ .
 ورنون سرشو به حالت کنجکاوی داخل میاره.
 دی کی از بالای پله ها به سمت پایین میاد : ای بابا خوبه بهت گفتم قبل اومدن یه زنگ بزن .... که پاش به پله گیر میکنه و با صورت به زمین میخوره ..
 اسکوپس : هی دی کی ... حالت خوبه ؟.
 ورنون با خنده : خیلی دست پا چلفتی هستی هااااااااهاااا هاااا.
 دی کی : اه هنوزم مثل قبل میخندی ورنون .
 اسکوپس : تو اونو میشناسی ؟.
ورنون: اره منو میشناسه پس با اجازه میام تو و دست هوشی رو میگیره و به داخل میبره .
 اسکوپ با تعجب : اینا دیگه کین .
ورنون با خوشحالی به اطراف نگا میکنه و رو به اسکوپ : من ورنون هستم و اینم هوشیه . اسکوپ به هوشی نگاه میکنه و به وورنون دست میده : منم کوپس هستم .
وورنون : واقعا عجیبه دی کی هیچ وقت هیچ دوستی نداشته البته به غییر از من . و چشماشو تیز میکنه .نکنه دی کی منو ...
 که با حرف دی کی حرفش قطع میشه.
 دی کی رو به اسکوپس : قضیه یه چیز دیگس...
 و به سمت ورنون میره و اونو بغل میکنه و یه بوسه روی پیشانیش میزاره و رو به اسکوپس : این دوست پسرم هست و ازش خواستم که بیاد پیش من . اون قبل تو اینجا بود و 4 سال پیش رفت خارج و قراره پیشمون زندگی کنه . مشکلی که نداری ؟.
 کوپس : اه خب ...
 دی کی : نبایدم مشکلی داشته باشی چون اینجا خونه منه .
دی کی از ورنون جدا شد و نگاهی به سرتاپای ورنون انداخت : راستی تو چرا لباسات اینطوریه شبیهه کسایی هستی که میخوان به سفر حیات وحش برن واقعا دیونه شدی!!! .
 با این حرف ورنون یقه دی کی رو میگیره : هی خودت با این لباس قشنگی؟ که راجب لباس من حرف میزنی بعدشم قبلا این مشکلو درست کردیم یادت نمیاد؟ .
دی کی : تو از اولشم انتقاد پذیر نبودی (اینو یواش گفت ),.
ورنون : درست میگی در واقع من زیاد به سفر میرم ولی هیچ کدومشون سفر حیات وحش نبود درواقع من باستان شناسم . و خنده ای میکنه . دی کی با حالت عصبانی : چی ... چی گفتی مگه بهت نگفتم زیست شناسیو ادامه بده چرا به حرفم گوش نکردی؟ .
 ورنون :: اااا خب میدونستم تو قبول نمیکنی برا همین رفتم خارج تا اونجا بخونم .
 دی کی : واقعا اینطوره؟ فکر نمیکردم دوری من اینکارو بکنه .(منظورم این بوده که قبل از این که بره خارج بهش کم توجهی میکرده ) وورنون: حالا که باستان شناسم نمیتونی کاری کنی . و زبونشو بیرون میاره. و پذیرایی رو نگا میکن و به سمت مبل میره .
اسکوپس : من میرم بخوابم تو رو با دوست پسرت تنها میزارم.
دی کی : ناراحت نشو در مورد قضیه جوشوا دیمن ها غییر قابل اعتمادن.
 اسکوپس : من به حرفش اهمیت نمیدم من حرفاشو باور نمیکنم اگه اون انسان باشه یا دیمن بهش اعتمادی ندارم و نمیتونم چیزی که با چشمام ندیدم باور کنم میدونم جوشوا زندس اون قویه.
و به اتاقش برگشت خب دیگه برو به ورنون برس .
دی کی ابمیوه ها رو میز میزاره و یکیشو به سمت ورنون میگیره. : بیا اینو بخور خودت میدونی که نمیتونم غذا درست کنم . پس اینارو بجاش بخور .
 ورنون با حالتی که انگار تحقیرش کرده باشن : یاااااا چطور میتونی با کسی که 4 سال ندیدیش اینطور رفتار کنی ؟ اونم با من .
هوشی پرید وسط حرف ورنون : من اشپزی میکنم .
دی کی با تعجب : من نمیتونم بزارم یه بچه اشپزی کنه .
هوشی نگاهی به دی کی میکنه :یاااااا فکر کردی من بچم؟ من 20 سالمه و به سرعت به سمت اشپزخونه میره .
دی کی تو این فرصت بلند میشه و با دستپاچگی کنار ورنون میشینه و بدون هیچ حرفی صورتشو با دستش میگیره و لباشو میبوسه
ورنون شکه میشه ولی بعدا چشماشو بست و جواب بوسشو داد . دی کی کم کم میخواست روش بیوفته که ورنون دستشو رو سینه دی کی گزاشت و اونو عقب زد : یااا چی فکر کردی که تو پذیرایی داری اینکارو انجام میدی و سرشو پایین گرفت .
دی کی با خنده : هنوزم مثل قبل خجالت میکشی میبوسمت اگه بخوام باعات بخوابم میخوای چی کار کنی؟  و چونشو بالا میگیره و پیشونی ورنون رو میبوسه و عقب میره و رو مبل لم میده . ورنو با حالت شیطنت زبونشو بیرون میاره و وقتی دید جو احساسی شده  به صورت دی کی چکی میزنه .
ورنون : احمق چطور تو این همه جا اومدی اینجا زندگی میکنی ؟. تو اصن میدونی تو این شهر زندگی کردن یعنی چی....یعنی مرگ .
 دی کی با تعجب بهش نگاه کرد : چرا میزنییییی؟؟ تازه نترس اینجا امنه و چشماشو تیز میکنه یادت نره من هستم .
 ورنون : دوست داشتم بزنمت پس بیمارستان چی؟ .
دی کی : اون بیمارستان اون موقع که رفتی تعطیل شد . تو اون بیمارستان هیچ کس انسان نبود همه تبدیل شدن .(منظورم دیمن شدن انسان ها بود )
-------------------------------------
ساعت 12 نصف شب
کوپس رو تختش دراز کشیده بود به عکس جوشوا نگاه میکرد .دیروز رو بیاد اورد
(ووزی : با چشمای خودم دیدم اون به طرز وحشیانه ای به دست دیمن ها کشته شده بود اسمش.. جوشوا بود درسته )
اسکوپس : اینروزا هم چهرت و هم صداتو دارم فراموش میکنم جوشواا

یکشنبه 8 شهریور 1394ساعت : 11:36 ب.ظ| نویسنده : SEVENTEEN
می توانید دیدگاه خود را بنویسید
آخرین مطالب
درباره ما
13MEMBERS + 3 UNIT + 1 GROUP = SEVENTEEN
مدیر وب سایت : SEVENTEEN
موضوعات
لینک دوستان
آرشیو مطالب
نویسندگان
برچسب ها
دیگر موارد
تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات